|
زندگی
|
||
|
دل نیست این دلی که به من دادی آه ای خدای قادر بی همتا |
گهي، گاهي
انگار شبيه من مي شوي تو هم
گاهي،
وقت مرور ورق هاي کهنه و کاهي.
لبريز از تو مي شوم
گهي، گاهي،
وقت شکستن بغضت که مي کشي آهي.
در خاطرات ترک خورده ام
خودم ديدم
بي اعتنا به من و اين دلم شدي راهي.
انگار درمني تو، يا که من در تو
آري خودِ خودمي
گهي،گاهي،
انگار، سرکي به دلم مي کشي
گه و گاهي...
انگار شبيه من مي شوي تو هم
گاهي...
آنگاه که سر به دلم مي کشي
گه و گاهي...
مهسا مرداد 87

تلخی خاطرات شیرین
هرجا و هر زمان
با یاد تو خوشم
من مست عطر تو،
مدهوش و سرخوشم.
باور مکن تورا از یاد برده ام،
گر لحظه ای دمی،
می نوش و سرخوشم.
من کام عشق خود،
با تو گرفته ام،
تا آخرت شود، زان بوسه بی هشم.
عید کریسمس و آن اولین نگاه
من بار آن گناه، هر لحظه می کشم.
هر لحظه، هر نگاه،
هر بوسه و کنار،
نقش و خیال تو در سینه می کشم.
قد تو در دلم تا آسمان رسد،
در فکر خود تو را ،
آغوش می کشم.
در سینه ام غمی،
اندازه تو است،
بر دست این قضا بیهوده دلخوشم،
تف بر تو زندگی،
لعنت بر این سرا،
با خاطرات خوش من درد میکشم.
مهسا شاهنده مرداد/1387

با يه تآخير ۵ ماهه دوباره برگشتم اين بار با قلمم اومدم چون ((قلم توتم من است))
علت تاخيرم تو همين مثلا شعر گفته شده دلم ميخواد ديگه تاخير نداشته باشم آخه همتون که ميدونيدکه
((ناگهان چقدر زود دير مي شود))...
روزگاري که دلم پر زتمنا ميشد
اين ورق بستر سرد همه غمها ميشد
همه احساس لطيفم به دمي رفت و رميد
کفتر بام دلم بي سبب از من رنجيد
قلم سبز دلم نام وي از خاطر برد
نام آنکس که به ذات قلمم سوگند خورد
نه دگر دست و دلم ميل نوشتن دارد
نه دگر او به دلم وحي و اميد انگارد
در دلم خاطرهاي هست شبي او ميگفت:
((من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت))
به همين قول و قسم بر قلم قاصر من
مددي تا که بگويم باز هم از تو سخن
مهسا شاهنده تيرماه/87

تا باز هم...
تا باز هم به خدايي ات ايمان بياورم
در محضرت غزل از دل ويران بياورم
تا عاشقانه هاي من همه رنگ خدا شود
با يك نگاهت سروسامان بياورم
تا باز هم به درگهت سر سازش بياورم
بر اين دل تكيده و مهجور رامش بياورم
(( تااين غزل شبيه غزل هاي من شود))
فرصت بده كه باز هم جفت شش بياورم.
مهسا شاهنده 26/11/86
این جهان پر از صدای پاهای مارهایی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.((فروغ))
مرداب
مارها مي رقصند
مارها مي تازند
مارها مي لولند
مارها نيش به دل مي بندند
غارها تو خالي
غارها تاريکند
غارها سردابند
غارها خلوت دنج يارند
عشق ها پوشالي
عشق ها نقاشي
عشق ها مرموزند
عشق ها لاف و دروغ يارند
يارها مردابند
يارها خود مارند
يارها مقلوبند
يارها مقلوب حرف ((ر)) و ((يا)) هستند
حرف ها تو خالي
حرف ها غارانند
حرف ها زنگ صداي يارند
حرف ها نيش رياي مارند
دوستي هم مي گفت:
(( مارها مغلوبند
مارها مي بازند)).
مهسا

اين شعر را چند سال پيش به سفارش دوستاني که هميشه مي گفتند شعرهات بوی غم ميده يه کم اميد هم تو شعرات بذار ديده بشه گفتم. البته مي دونم که به لحاظ وزن و عروض زياد ايراد داره چون تقريبا جز اولين شعرهامه اما اگر لطف کنيد نقد کنيد ممنون ميشم:
کيش عشق
کيش من عشق و آيين من عشق
مذهب و دين و کابين من عشق
سايه اي بر تمام خوشي ها
وان مه خوب تابان من عشق
من نباشم تهي از محبت
چونکه هست مذهب و دين من عشق
من پر از مهر و سرشار رأفت
همصدا, هم نفس, جان من عشق
آس پيروز هر روي بازي
کفر و هم عشق و ايمان من عشق
مات عشقم, سپاهان من عشق
سيره و زندگي, خوان من عشق
عاقبت در هراسي اميدي
مي نهد سر به دامان من عشق
رسم دين تا نهايت محبت
لاجرم نظم و سامان من عشق
((دين نباشد به غير از محبت))
کيش من عشق و آيين من عشق
مهسا 29/2/83

دوست گلم افسانه با شعر زيبايي جواب شعر افسانه که براي ايشون گفتم را دادند که به منظور تشکر از طبع لطيف و قدرداني از دل مهربونش جواب شعر را در وبلاگم گذاشتم
مهسا
به جز با تو نگويم از دل ريش
که تنها با توام بيگانه از خويش
تويي دردانه زيباي قلبم
که دارم دوستت از جان خود بيش
غم ناگفته ام از بر تو داني
تويي با قلب من همراه و هم کيش
تو تنها روح پر مهر جهاني
که تا هستم تو مي ماني کم و بيش
تمام عشق من ارزاني تو
همين اندک بود ناقابلم, پيش
تو اي مهساي شب هاي سياهم
بدان من مات آن مهرم و هم کيش
افسانه حسن زاده 14/8/86
به محبوب ترین و آبی ترین دوستم:
افسانه
بگو با من ز احساس و دل خویش
که دارم دوستت از جان خود بیش
غم نا گفته محزون چشمت
دل صد پاره ام را می کند ریش
تو افسانه ترین احساس پاکی
ز والایی روحت ماتم و کیش
تو تنها عابر این ره نبودی
تمام عاشقان هم دین و هم کیش
تمام بغض خود در من فرو ریز
بزن با گریه ات بر این دلم نیش
مرا بشکن، بسوزان، پرپرم کن
بشو افسانه ام همچون شب پیش
مهسا 12/8/86
قسمتهای داخل گیومه مربوط به یکی از اشعار قدیمی خودمه به نام تقصیر که دوستان اون شعرو تو آبان ماه سال ۸۵ می تونن ببینن
مجددا از دوست خوبم آقای ملک محمدی تشکر می کنم به خاطر نقد زیباشون
شرط زندگی
(( دلم از زندگی سیر است انگار))
برایم می شود هر لحظه تکرار
دلی را چند روزی کوک کردن
برای هر کسی ((تقدیر است انگار))
نشستن، گریه کردن، آه کردن
شده این قصه ها تکرارو تکرار
بریدن، دوختن، پیمانه کردن
شدند شرط های هر آمال انگار
همیشه کسر و جمع، تفریق کردن
ترازوهای نامیزان افکار
برای هر کسی بر حسب مالش
کمی کور و کری آیین است انگار
فروش دین و دل در کار دنیا
ز آدم بودنم شرمین و بیزار
همیشه آدمیت هست دشوار
نفس دراین هوا سخت است انگار
برای زندگی و زنده بودن
کلاه دیگران بردارو بگذار!!
(( دلم از زندگی سیر است انگار))
((به دنیا آمدن تقصیر است انگار))
مهسا 18/7/1386
و باز هم مادر به قول یکی از دوستان هر چی از مادر بگیم بازم کمه
کودکی می لرزید از هراس و تردید
لیک بودش مادر قوت و سنگر او
طفلک آشفته زانوانش سست بود
تاتی تاتی میکرد پا به پا مادر او
یک شب از رنجش تن ناله می کرد کودک
مادرش پلک نزد تا سحرگه بر او
نوجوان شد کودک شد نهالی نورس
می شکفت همچون گل در بهار عمرش
می کشید قد چون سرو قامت و بالایش
مادرش می بالید بر قد رعنایش
چونکه می رفت روزی از کنار مادر
دل او می زد بال در فراق جانش
عمر مادر رفت و کودکش برنا شد
شد هلالی مارد تا که او رعنا شد
روزگاران طی شد بهر آسایش او
وین میان رنج و تعب قسمت ماما شد
مادرم تاج سرم جای تو هست بهشت
خجلت از روی شما از برای ما شد
مهسا 16/5/83
((از تنگناي محبس تاريکي
ازمنجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خداي قادر بي همتا))
فروغ فرخزاد
((دل ساده))
((دل نيست اين دلي که به من دادي))
ساده خشتي است که با يک حرف
نيمه جاني دوباره مي گيرد
چند صبحي به سان مريم پاک
و سپس او دوباره مي ميرد
((دل نيست اين دلي که به من دادي))
کودکي صبور و آرام است
چند روزي ز بچگي شاد و
رام حقه هاي پليد ديوان است
صبحگاهي جرقه اي کوتاه
يا تلنگري ز عرش و بارگاه اله
شيشه خواب او فرو ريزد
طرح بغضي به سينه مي ريزد
بغض ها را فرو دهد اين دل
توشه تجربه ز آن بنا سازد
((دل نيست اين دلي که به من دادي))
کهنه سنگي ز کان مرغوبيست
زير بار درد خاطره ها
هي جلا خورده و بها گيرد
مي تراشد تمام ناصافيش
روزگار هميشه پند آميز
((دل نيست اين دلي که به من دادي))
((آه اي خداي قادر)) و تنها
کودکي هاي من هنوز هم باقيست
باورم به ياريت هم نيز
مثل سابق به قوتش باقيست
پس صدايت زنم تو را بشنو
اي خداي قادر اي تنها.
مهسا 22/5/86

با تشکر از دوست عزيز و گرامی آقای داوود ملک محمدی که زحمت کشيدند و شعر اين حقير را نقد و اصلاح کردند
من با خدا
اي خداي مهربان گم كردمت در كوره راه
پر شده حجم گلويم از هوار و داد و آه
باز كن آغوش خود بر بي پناهان اي اله
قل قل قليان دل حاصل همه اشك است و آه
ديرگاهي حرف هايم را نكردي مستجاب
بي اجابت هاي تو من خسته ام زار و تباه
زندگي‘ هي با توام‘ با تو چرا قهري چرا؟
يا كه شايد هم نداري جرأت حتي نگاه
من خدا را دارم و سير از توام اي زندگي
گرچه كردي تو مرا از او جدا هي گاه و گاه.
مهسا 18/4/86
بذر فقر
((فال و عكس و آدامس و دعا
جان بچه ات بخر تو را به خدا))
آه اي كودك خياباني
بچه روزگار بحراني
غم كودكي هاي من كم بود
مادرم پناه و سايم بود
غم من پيش تو چقدر سرد است
دست هايت چه پير و پر درد است
هر نگاه تو عميق و حزين
كرده ويران مرا به يقين
(( وزن كن خودت را آقا جان
به خدا دقيقست اين ميزان ))
وزن اين كودكان بگو چند است
كوله بارشان پر از غم و درد است
ايستاده اي ز كودكي چون مرد
فصل هايت همه خزاني و سرد
گل من كي شكفته اي در باغ
قامتت فسرده‘ غمت هميشه فراق
تو غمت از فراق نان و كتاب
علم يا ثروت است كدام جواب؟
آه اي كودك خياباني
بچه روزگار بحراني
تو كجا فقر را كِشتي؟
ميوه هايش شده به اين زشتي
سينه ام غم تو را كم داشت
نه دگر ندرود هر آنكه‘ آنچه كه كاشت.
مهسا 26/3/86
چراغ هاي تاريك رابطه
حلقه عشق ميان ما
چقدر باريك بود
قصد تو شايد از اول نيك بود !
يك سفر بس بود براي دل زدن
رشته سستي – چو اين –
مستحق اينچنين تفكيك بود
كل بازي را تو حاكم بودي و
من ندانستم چرا
اين رابطه تاريك بود ؟
قسمت من از ازل چيزي به جز بازي نبود
شاهراهي در خيال و
پيش رويم تنگه اي باريك بود
پاسخ تو در سئوال من فقط
عذر بود و معنيش واضح چو خط زير بود :
(( دل ز تو سير است )) و اين هم پاسخي بس نيك بود.
باز هم خواهم گذشت از تنگه ها
دوستي با من چنين گفت در پگاه
باز هم اين رابطه چون سايرين تاريك بود.
مهسا 24/1/86
دل سه پاره
من چه آسان دل سپاره شدم
دل سپاره كه نه دل سه پاره شدم
من بزرگ بودم و ز عالم سر
عشقت آمد تكه پاره شدم
تو دروغ گفته بودي به من شب و روز
من چرا سواره برين باره شدم؟
كار من از حساب عقل بيرون است
مرتكب بر خطا هزار باره شدم
كاش همچو من شوي تو هم روزي
من كه مجنون و بي ستاره شدم
آبم از سر گذشت اي خدا رحمي
روزگار مديدي بدون چاره شدم
آسمان تا زمين پُرست زين آه
آه ازين دل چه پاره پاره شدم
آتش افكنده اي تو بر جانم
شاهد ذوب شمع ازين شراره شدم
كاش همچو من شوي مجنون
مبتلا بر جنونِ يك باره شدم
مهسا 28/11/85
عصيان
عصيان
بازهم مثل هر شب آسمان
مي چكاند چكه هاي ناز ماه
بارهم مثل هرشب بي پناه
&nbs